جاغوری یک - خدا نگهدار دیار نازنینم - بخش دوم : یاد برخی کسان
جاغوری یک
o پایگاه اطلاع رسانی جاغوری - گامی بسوی موفقیت های بیشتر
...
عکس پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
... ...
خدا نگهدار دیار نازنینم - بخش دوم : یاد برخی کسان
موضوع: یکشنبه هجدهم مهر 1389 18:43

خدا نگهدار دیار نازنینم

زنده یاد حسین شفایی

 بخش دوم  : یاد برخی کسان

(ما همه مدیون توایم سردارقلم بدست هزاره و این دیار کم قلم) !

 یک: مرد روشنی چشم ما بود، از خانه روشنان دیارما، زنده یاد حسین شفایی را می گویم. مرد دیری نیست که ما را ترک کرده است. رفتن او تلخ بود و به همان مقدار نخستین دیدارش شیرین.

در سال هشتاد خورشیدی با دوستانم در قزوین ایران به فکر برپایی همایش و نمایشگاهی محصولات فرهنگی از افغانستان افتادیم.( نمایشگاه و همایش شانه های برفی پامیر) در آن روزگار سرم به دنیا و عقبا فرو نمی آمد. چند تابلوی نقاشی کشیدم و مقداری عکس، تصویر و کتاب گرد آوردیم، اما کافی نبود، کسی گفت: در قم به سراغ استاد شفایی شو که بس نیکو مردی است. به قم شدم، در دفتر حزب وحدت اسلامی افغانستان رفتم، استاد که از پیش هماهنگی شده بود من را به گرمی پذیرفت و درآغوش گرفت. کمی که از نمایشگاه و همایش صحبت کردم به خنده گفت: سری پرغوغای داری پسر، برو فال حافظ بگیر و با سیاه چشمان شاد زی، این کارها آدم را پیر و فرسوده می کند. گفتم استاد همین از ما بر آید. با من از نشریه ی حزب وحدت گفت که تنها نشریه نیکوی آن روزها بود. از تلخی ها و گرفتاری های که به خاطر فرهنگ نوشتاری این مردم کشیده است. از کتاب هایش گفت و از مراحل چاب آن که سخت و جان کن بوده است. آن روز استاد از همه چیز گفت و بسیار هم از دل کودکانه ی ما شنید. در پایان هرچه در توان داشت به ما کمک کرد.

سال هشتاد نه خورشیدی در کابل عکسش را در جمع نامزدان انتخاباتی مجلس ملی دیدم. خوشحال که چرخه ی انتخابات در مسیر درستش افتاده است، او بهترین برای خانه ملت بود. پسین ها که از طرف کمیسیون شکایات انتخاباتی درهوتل سرینا درکابل دیداری را با نامزدان انتخاباتی مجلس ملی بر پا داشتیم، دیدار دوباره میسر شد. شنیده بودم او از بیماری رنج می برد و تن به درمان سرطانی در تهران داده است. مرد با عصا راه می رفت و به سختی نفس می کشید. تن رنجوری داشت وغم پنهان در سیمایش پیدا بود. به طرفش رفتم و از جا بلند شد و نگذاشتم، دستش را بوسیدم  و از احوالش پرسیدم، مرد گفت: شاکرم و سپاسگزار، گفتم استاد من هم بیماری شما را داشتم و حالا بهترم، به زودی بهبود می یابید، لبخند تلخی زد که نگرانم کرد. در پایان برنامه کمی صحبت کرد که صدایش به سختی بالا می آمد. دستش را گرفتم و تا بیرون راهنمایی کردم، گفتم استاد ما مدیون شما و تمام نوشته های شماییم، به آرامی به طرفم چرخید و گفت: راستی روزنامه نگار شدید. با شرمندگی چیزی نگفتم. دلخند کوتایی بر لبهایش گل انداخت. گفتم استاد مردم حق شناس ما برایت دعا دارند، برای سلامتی ات دعا می کنیم. به تلخی لبخند دوباره ای زد.

انتخابات که تمام شد، دوستی زنگ زد که حفیظ ! شفاهی هم رفت. به تلخی گریستم، او و تمام این سال ها برایم زنده شد، چنبره ی غم پنهانی چنبره ام زد، به سرنوشت تمام فرهنگیان و قلم نگاران این سرزمین نگرستم که چه پایان تلخ وغریبانه ی دارند. نمی دانم مردم ما او را می شناختند و چه مقدار رای به وی داده بودند، دیگر مهم نبود، او دیگر نبود. عزیز ما به دریای بی پایان ابدیت پیوسته بود و در کنار صالحان بالا نشین شده بود. و به راستی این ماییم که به تلخی دوره می کنیم روز را و هنوز را، و با مرگ دیگران مرگ اندیش می شویم و نوبت خویش را بی طرحی خنده ی انتظار می کشیم. او نیکو زیست و برای هم نسلان ما نماد سخت کوشی بود و برای هم نسلان خودش رهایی بخش. اکنون ما در دنیایی بدون او، رنج های او و مردمش را بر دوش می کشیم که او نیکو بر کشیده بود. اگر چند او نه مرده است و در نوشته ها و کتاب هایش زنده است، مرده ماییم

به دنبال جنازه اش راه می کشم، همه هست و مردم قدرشناس ما آمده اند. او بر دوش مردمش پرواز ابدی را تجربه می کند تا در جایگاه ابدی اش قرار گیرد. تا بادا که هم منزل شود و آرام گیرد جان نیکویش. اشک امانم را بریده و دوستان غمگین اند و خمیده، او شاد و رها از قفس تن و تخته بند تن رهایش کرده است. با خودم زمزمه می کنم: اگر مرگ داد است، بیداد چیست- ز داد این همه داد و بیداد چیست. خودم را به جنازه اش می رسانم و احساس می کنم که لبخند تلخش به شادی نشسته است، سلام می کنم و می گویم: ما همه مدیون توایم سردارقلم بدست هزاره و این دیار کم قلم !

  دو: فرهنگیان شهر حلقه زده بودند که حاج کاظم بهسودی، مرد سخت کوش و یک تنه ی تاریخ نویس هزاره ها و سرزمین ما، نشست فرهنگی انتخاباتی دارد. از میان جمعیت به درون راه جستم و به نزدیگ جایگاه نشستم. غوغای برخاست و استاد در پشت جایگاه نشست و برای همه دست تکان داد. اشک شوق بر دیدگانم نشست که او در بین مردمش باز گشته و تصمیم دارد سکان دارکشتی شکسته ی مجلس ملی دیارما باشد. دوستان به نوبت آمدند و ازهمه چیز گفتند و پایین آمدند. استاد با چشمان نافذش همه را می کاوید و اندوه های دیرساله ی پدران مظلوم هزاره اش را می شد در چشمان امیدوارش دید. به یاد آوردم که وقتی کتاب پژوهشی در تاریخ هزاره هایش را در نوجوانی دیدم از شوق بال کشیدم، آن روز در پشت گوسپندان در دامن صحرا کتاب را تا آخر با شوق تمام خواندم و در پایان روز با گم شدن رمه ی پدری به سختی تنبیه لفظی شدم. پسین ها در کویته ی پاکستان در همایش فرهنگی سالانه ی دانشجویان هزاره ی دانشگاه بلوجستان پاکستان در برنامه ی( اوماغ) در پای سخنرانی اش نشستم که نیکو از گذشته ی فرهنگی هزاره ها می گفت. من سراپا گوش بودم و ایکاش که بیشتر سخن بگوید. مرد جوانی با لهجه ی هزارگی کویته گفت: که این مرد دیوانه ی پرحرف چه می گوید، وقت دنبوره را گرفت. با ناراحتی گفتم برای بالندگی فرهنگ بومی و پدری تنها دنبوره کافی نیست، دنبوره باید با پشتوانه ی فرهنگی بر پا بماند. بلند شد و رفت.

در ایران به خانه اش رفتم، استاد با نوشته های پراگنده ام آشنا بود. گفت که نوشته هایت روان است و کم توان، باید با خواندن و نوشتن جدی ببالانی. من سرمست از حرف های سنجیده و نیکویش از وی در باره ی پیشینه ی تاریخی هزاره ها ازطریق مطالعات مردم شناسی( ادبیات و فرهنگ شفاهی مردمی) و حوزه های زبان شناسی و ریشه شناختی زبان پرسیدم و وی نیکو راهنمایی ام کرد. این راهنمایی ها کمک بزرگی بود که توانیست روش شناختی مردم شناسی بومی و زبان شناسی ریشه ای را در من به پروراند. اکنون پس از سال ها در نظریه های زبان شناسی وی نگاه منتقدانه ی دارم به ویژه در باره ی ریشه های زبان های سامی، آشوری، کلدانی و ترکی و رابطه های اشتقاقی آن با فارسی و گویش هزارگی و رویکرد زبانی برای اثبات دیرینه شناختی و بومی بودن هزاره ها، زیرا راه دیرینه شناختی هزاره را در ریشه شناختی زبان ترکی و زبان های هندو اروپایی می دانم. اما او بود که کمکم کرد و این شوق را در من بر انگیخت که ذره ی از دنیای ناشناخته ی زبانی را فرا بگیرم و کوچک پژوهشگر فرهنگ مردمم باشم. در این فکرهای دیرینه فرا بودم که دوستی اشاره کرد که استاد صدایت می زند. رشته ی افکارم که بریده شد، استاد گفت که حرفی بزنم، گفتم معذورم دارید. پذیرفته نشد و به ناچار به جایگاه رفتم و در باره ی توانایی استاد در مطالعات مردم شناسی هزاره ها و حوزه های زبانی گفتم و ادامه دادم که اگر استاد به مجلس برود لااقل در حوزه ی فرهنگی خاطر مان از آسیب های جدی جمع است. استاد که به جایگاه رفت سرا پا گوش شدم او همانگونه نو سخن بود و زیبا سخن می راند. من خوشحال از این که مردم ما قدر او و امسال او را می دانند و پشت او را خالی نخواهند کرد، نمی دانم چرا چنین نشد و او به مجلس راه نیافت. در دل کمی خوشحال شدم که فرصتی باشد برای استاد تا از نوشته هایش بهره مند شویم. مجلس برای او جز وقت کشی چیزی نداشت، باشد که تا سیاف ها به مجلس بروند.

چندی بعد که از طرف کمیسیون شکایات انتخاباتی درهوتل سرینا درکابل دیداری را با نامزدان انتخاباتی مجلس ملی داشتیم، دیدار دوباره میسر شد، او عصا بدست آمده بود و به سختی می لنگید. با سر پر از حرف، شکایت و نگران از تفنگ سالاران که راه بر او و امسال او بسته اند. دیر آمد و دیدار خیلی میسر نشد، می خواست کمیشنران را ببیند که نوبت نمی شد. خودم را به او رساندم و او را پیش عاکفی بردم و گفتم استاد حاج کاظم بهسودی است، اما مرد سیاست چه داند که فرهنگ چیست. با او حرف زد و من هم شکسته دل که چرا بزرگان علمی و فرهنگی ما چنین تنها و غریب اند.

پس از انتخابات فرصت دیدار میسرنشد و من هم سرگران از تمام پیش آمدهای انتخاباتی، روزی او را در جاده ی سردار و سرخیل شهیدان دیارم حضرت استاد مزاری تنها و یک تنه دیدم که پیاده و لنگان راه می پیمود. نه کسی او را می شناخت و نه کسی اعتنایی به او داشت. او مانند گذشته گان  و امروزمردان و زنان علمی و فرهنگی ما در عمق تراژیدی تنهایی به سمت بی نهایت تنهایی می رفت. به او نزدیک شدم اما بغض گلویم را فشرد و گریه امانم را برید. او لنگان را می رفت و عابران بی خیال از کنار او رد می شدند. هق هق بغض که فشرده ام کرد از وی فاصله گرفتم و روی زمین نشستم و راه رفته ی او را نگاه کردم. مرد رفت و از دید من نهان شد. برخاستم و تف بر زمین انداختم  و برسرنوشت خودم و همسالان غریبم که هنوز سری در سودای فرهنگ این دیار دارند و در نهایت دربدری راه می پیمایند، بغض دیرینه ام را شکستم و همرا با بغض آسمان که به تندی می بارید، به خانه شدم.

سه: سال هشتاد یک خورشیدی پس از شکست لشکر سیاهی و تباهی طالبان و لشکر کشی جهان به خانه ام؛ به خانه ام شدم. با سری پر از حرف و غوغای جدید که اکنون باید دست به کارشد و سرنوشت این مردم را از سر نوشت. در جاغوری پس از چند روزی با خواست رادیو آزادی به مکتب ها رفتم که گزارشی تهیه کنم. آموزش نوین در درون خانه ها راه گشوده بود و مردان و زنان دیارم همه در پی دانش افتاده بودند. در آن روزها چیزی خوش آیند تر از این نبود که سوادی آموخته باشی. از مکتب خرکش و سنگ شانده سر زدم و گزارش تهیه کردم. در پایان مسیر راه ام به قریه ی چوب رفتم تا از تنها لیسه ( دبیرستان) زنانه ی این دیار سری بزنم. وقتی وارد دهستان چوب شدم مکتبی ندیدم، از مردی پرسیدم که راه (خانه ی دختران) این دیار کجاست. به خنده گفت که: مکتب نسوان در مسجد است. وقتی وارد مسجد شدم، دخترماه سیما و خوشرویی برما قد بیاراست که کی هستید و از کجا می آیید. گفتم ازهم دیاران شما و برای تهیه ی گزارش از مکتب ها آمده ام و دلخوش از این که اینجا دبیرستان دخترانه ای است. با خوشرویی ما را به داخل دعوت کرد. هنگام نوشانوش چای به همه چیز چشم کشیدم. دفتر و کتابخانه ی نیکویی بیاراسته بودند. چشم کشان به وی رسیدم، او را دختر ساده، پاک و بی آلایش یافتم. حجب و حیای دخترانه اش با کمرویی نازکش، ظرافت دخترانه ی او را دو چندان کرده بود. در او نه از کریشمه ی دختران مصنوعی شهری خبری بود و نه چشم کشانی دختران نو آموخته ی روستایی. در کشاکش نا آشنایی و سرزدن بی خبرانه ی ما او با ظرافت خدا دادی اش از تمام کنج و کاوی ما سر در آورد. وقتی از او در باره ی دبیرستانش که خود مدیر آن بود، پرسیدم؛ با فصاحت روستایی و کلام بلیغ دانایی با من از گذشته و آن روز دبیرستانش گفت و خواهان همکاری فرهنگیان، دولت و موسسه های آموزشی شد. من حرف های او را ثبت و ظبت کردم و از این همه خوب و روان حرف زدن اوعجبی برمن شده بود. کم کم بقیه ی آموزگارانش نیز بیامدند و مثل او سرشار از نیرو و انرژی آموزشی بودند. این رفت و آمد تکرار شد تا او را بار دیگر در سنگماشه دیدم که در پی رفتن به مجلس ملی بود. او دیگر بزرگ شده بود و بسیار شیوا سخن می گفت. با کمک آشنایانش ساختمان دبیرستانش را نو ساخته بود و کورسویی امید زنان نا امید دیارش شده بود. او بر خاسته از میان مردمی بود که او را سیاسر می خواندند و از دید مردمش او: اورتنگه (عورت تنه) بود. جای او کنج خانه ( گوش دیدگو- دیگدان) بود و بزرگ ترین خدمتش این بود که مردی را راضی نگهدارد و نره شیرانی را به دنیا بیاورد. او این سنت ها را بر نتابیده بود و با تمام هنجارشکنی و هنجارگریزی در میان مردم آمده بود تا بگوید که زنان سرزمین او می تواند همسان مردان باشند، اگر فرصتی بیابند. این کشتابی های هنجارگریز برمردمش گران آمده بود و در نتیجه او را با تهمت های بسیاری آراسته بودند. من نگران از تمام این رویه های مردمم در رادیو جاغوری یک تنه به دفاع از او برخاستم و بی جواب هم نماندم. در پایان این کشاکش سخت و کشنده او به مجلس رفت و من شادمان به ایران بازگشتم.

سال ها پس از آن سال، در وزارت علوم افغانستان به مشکلی برخوردم و تنها راهش نامه آوردن از وکیل مردمی ام بود. می خواستم بروم و از او کمک بخواهم، ترسیدم که مزدخوا نشده باشم. دوستی گفت خواهرش در دانشکده ای ادبیات کابل درس می خواند، با او در میان بگذار که راه کشا خواهد بود. خواهرش را دیدم و تلفن دادم که کار بسیار ضروری به وکیل صاحب دارم اگر من را به جا آورد؛ بگویید خدمت برسم. از وی خبری نشد و من پس از انتظار بسیار با این که مشکلم حل نشد، به ایران برگشتم. با خود گفتم: هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند.

سال هشتاد نه خورشیدی در کابل در کمیسیون شکایات انتخاباتی در دفتر بودم که همرایم زنگ خورد. کسی گفت که من را در اتاق انتظار می خواند. رفتم، وی با دل پر از تخطی ها و تقلب های انتخاباتی از تندی ها و بد اخلاقی های مردان و زنان نامزد انتخاباتی مجلس در دیارش گفت و این که چرا همه می خواهند از راه نادرست به هدف برسند و چرا ما شاهد پایه گذاری سنت غلط تقلب و تخلف های انتخاباتی در منطقه باشیم. شنیدم و همه را یک به یک درج ورقه های شکایت های انتخاباتی کردم.

او یک ریز حرف می زد و من خوشحال از آن که او پس از سال ها از روستای چوب تا مجلس ملی و از دبیرستان تا دانشگاه هیچ تغییری نکرده و هنوز همان دختر زیبا، آراسته و پوشیده در حجب و حیای دخترانه ی دیارماست. او همان لباس محلی و وسکت (جلیقه ی دخترانه) را پوشیده بود که سال ها پیش می پوشید. همان سادگی، پاکی و بی آلایشی گذشته را داشت. وی همرا با این وارستگی وطنی و در کنار تجربه ی سیاسی، درس و کتاب خوانده بود و خوب حرف می زد و نیکو تحلیل می کرد. با خود می گویم اگر دیگری به جای او بود و چنین زود و بی مقدمه این همه راه را می پیمود؛ آیا همین گونه می ماند. او بی آنکه فکر مرا بخواند یک ریز از تلخی های انتخاباتی می گفت و نگران آینده ی انتخابات و حق رای مردمش بود، من هم می نوشتم تا برای پژوهشگران نسل بعدی ما سندی باشد.

 در فرجام او را تا بیرون دفترهمراهی کردم و او آرام در میان درختان دیده ام گم شد تا سرنوشت زنان و مردان دیارم را با خود بکشد. و من نگران از آنچه او را در آینده به راه است.

... ...
نوشته شده توسط شریعتی - سحر | لینک ثابت |

آخرین مطالب پایگاه اطلاع رسانی جاغوری :
  • » اطلاعیه
  • لازم به یاد آوری است :
    پایگاه اطلاع رسانی جاغوری تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، باز نشر مطالب و عکس های که در جاغوری یک اپلود شده بدون ذکر منبع و یا حذف منبع جاغوری یک مجاز نیست . ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد
    جاغوری یک به خانه جدید اساس کشی نموده و برای رفتن به خانه جدید به این ادرسwww.jaghori1.com مراحعه نماید
    ... ...

    jaghori1.com. Designer: موج سوم